تصمیم گرفتم آخرین بعدازظهر دوشنبه ای که خواستم برم سینما نیم ساعت قبل از شروع فیلم برم کوچه پایینی و شروع کنم به سیگار کشیدن، بدون اینکه به رفتگری که فردا قراره اون رو جمع کنه فکر کنم با نوک انگشت شستم آروم بزنم ته فیلتر سیگار تا خاکستراش بریزه کنار جوی،
با تمام سرفه های بینش هرجور هست سیگار رو تا تهش بکشم و فیلتر نارنجی با خال خال های سفیدش رو بندازم زیر کفشم و لهش کنم.
بعد برم تند تند دکمه انتظار آسانسور رو بزنم تا یکی از دوتا آسانسور بیاد و باز بشه.
پنج دقیقه قبل از شروع فیلم برم سالن شماره سه و اون گوشه وسط سالن، روی صندلی دوازدهم
ردیف ششم بشینم و عینکم رو بگیرم دستم و عرقم رو خشک کنم و چشم هام رو ببندم تا صدای موسیقی تبلیغات قبل از فیلم بلند بشه.
چشمهام رو که باز میکنم یه دختر با روسری سبز درست سه تا صندلی اونطرف تر نشسته و کیفش رو گرفته دستش.چراغ ها خاموش میشن و من فیلمی رو میبینم که هیچوقت نفهمیدم کی شروع شد و کی تموم.
بعد تا آخر تیتراژ فیلم بشینم و منتظر بشم تا دختر بره ولی اون همچنان نشسته تا سینما خالی بشه
بعد همینطور که بلند میشم بگم خانم تشنتون نیست بریم یه قهوه یا آبمیوه بخوریم؟
اونوقت تو میگی "آره" یا میگی "ممنون،خیر" و من با خیالت از پله برقی ها میریم طبقه پایین و پشت میز میشینیم.من یه اسپرسوی تلخ سفارش میدم و تو یه شِیک.دلم میخواد آخرین مزه ای که توی دهنم میپیچه تلخ باشه و تو ظاهرا میخوای همیشه شیرینی دنیا رو بچشی.
من فقط به چشم هات نگاه میکنم و میگم "چشم هات، لعنتی، چشمهات" و تو ریز میخندی، یه حس خلاء میپیچه توی سرم و همه چیز تموم میشه.
از پشت میز بلند میشی و لابلای آدما گم میشی.قهوه رو سر میکشم و از پله برقی میرم بالا.
ازین بالا آدم ها خیلی ریز به نظر میرسن.انگار اصلا بود و نبودشون، اینکه چیکاره هستن،کجا دارن میرن،یا حتی کی منتظرشونه هیچ اهمیتی نداره،
صدای اذان میاد، صبح زود قبل از اینکه چراغ های راهنمایی چهارراه از چشمک زن تبدیل به سبز و قرمز بشن،پیرمرد آروم جاروش رو میکشه روی خاکسترها و ته سیگاری که له شده و هلشون میده توی جوی آب.
#یادگاری از #سینماچارسو #فیلم #چهارشنبه
برچسب:
نویسنده: باران حسینیان
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 9:42