گاهی هوای نبودن میزنه به سرم. هوای نبودن آنقدر سرده که سینوزیت پیشانی ام را فعال میکنه و یکی توی سرم شروع میکنه به ویولن زدن، تا مغز استخوانم درد میگیره. کم کم نبض سمت راست پیشونیم شروع میکنه به طبل زدن و نور میوفته توی گوشه چشمم، تا نیم ساعت بعد که نور کل بیناییم رو ازم میگیره. سمت راست مغزم هم یه گروه تازه کار سازهاشون رو برمیدارن و همنوا میشن با بقیه. یه چند ساعتی باید بخوابم تا این گروه موسیقی داخل سرم سمفونی مردگان رو تموم کنن
همیشه فکر میکردم با یه روسری سورمه ای و یا نهایتا سبز پررنگ میای ولی دیشب رنگ روسریت بنفش بود. با هم ساعت ها نشستیم و صحبت کردیم. قهوه خوردیم، تو فرانسه، من لاته. بعد ماه ها دوباره خندیدم. چقدر دلم برای خنده های خودم تنگ شده بود. از هم که جداشدیم ایستادم و رفتنت رو تماشا کردم، سوز برف میومد. دستم رو کردم توی جیبم گرمای دستهات رو میشد حس کرد، شالگردن سفید رو پیچیدم دور گردنم، لبهات افتاد روبروی لبهام، از هُرم نفسهات گرم شدم. توی دلم گفتم گور بابای هرکی که بگه سوژه داستان عاشقانت تکراریه مهم اینه که تجربت کردم
توی سرم ویولون شروع کرده به نواختن...
برچسب:
نویسنده: باران حسینیان