این موقع از هفته رو دوست دارم، دقیقا همین عصر دوشنبه رو که از امام زاده صالح میام بیرون و کنج سمت چپ، اون بالای BRT میشینم تا یک ساعت بعدش رو که میرسم به منیریه، حتی از ترافیکش هم لذت میبرم. حتی از نبودنت
لذت داره یک ساعت تو خلصه باشم و فقط به تو فکر کنم که بازم نیومدی، بازم من مجبورم تنها دستم رو بزارم رو سینم و بگم السلام علیکم و رحمت الله و برکاته و بدون توجه به مفازه های بازارچه تجریش بیام سمتBRT. شاید اگه بودی دستم رو میگرفتی و میگفتی بیا بریم یکم تو بازارچه قدم بزنیم، شاید تا میدون قدس پیاده میرفتیم، شاید هم دست هم رو میگرفتیم و میرفتیم دربند یا درکه تا از سرماش لذت ببریم، اما من ترجیح میدادم با تو بشینم تو حیاط امامزاده و مثل قدیم ترها زل بزنیم به کوه های پر از برف، من ماه رو که توی این موقع سال عادت داره زودتر به دیدنم بیاد رو نشونت بدم و بگم هیچ میدونستی آی جان به ترکی میشه دختری که دلش مثل ماه زلال و پاکه؟ و تو سر تکون بدی.
ولی خوب شد تو نیستی، اینجوری حداقل زودتر میرسم به مقصدم، اینجوری کمتر دل بسته میشم، اینجوری انتظار راحت تره
برچسب:
نویسنده: باران حسینیان
تاريخ: سه
شنبه
10 اسفند
1395 ساعت: 9:33