وقتی سوار اتوبوس شدم یادم اومد که شال سفید رو جا گذاشتم توی کافه، روی میز، کنار آخرین قهوه فرانسه ای که نصفه خوردیش و با گریه بلند شدی و رفتی تا یکی دیگه خوشبختت کنه. کنار همون گل مریمی که برات گرفته بودم و یادت رفت ببریش، یا شاید هم نمیشد دیگه ببریش. شال موند کنار همون هزارتا دلیل آخری که برای رفتن مجبور شدی برام بیاری.
دیگه نه من پای برگشتن دارم و نه اون شال سفید رنگه، نمیدونم شاید کنار همون گل مریم پژمرده بشه و کافه دار جفتشون رو به زباله دان بسپاره، شاید هم دو تا مشتری جدید کافه بیان سر همون میز بشینن و شال سفید رو بردارن و همون خاطره ای بشه تا اون کافه و اون میز، کافه و میز همیشگیشون بشه.
..............
پ. ن: شال سفید جاموند برای همیشه
پ. ن: شال سفید رو نمینویسم دیگه، ولی نمیبندمش شاید بعدن ها بدرد کسی خورد
پ. ن: ممنون بابت همراهیتون
پ. ن: خدا پشت و پناهتون، همیشه گرم باشید
برچسب:
نویسنده: باران حسینیان
تاريخ: سه
شنبه
5 بهمن
1395 ساعت: 2:56