خرید بک لینک
پاییز عاشقی اش همین محرم بود. کارش شده بود همین، برای شله زرد و برنج زعفران میرساند. کار خیلی سختی نبود اما وقتی که نگاهش به چشمهای فاطمه می افتاد، تمرکز روی پخش کردن زعفران ها خیلی سخت میشد. اگر حامد بود حتما میگفت سخت ترین کار بعد از کارگری توی معدن همین پخش کردن زعفران هاست و بلند بلند میخندید.
قرار بود زعفران ها را از مغازه حاجی بگیرد و ببرد پای دیگ هیئت. حامد را وسط راه دید و باز هم همان موضوع همیشگی را پیش کشید.حامد نگاهی کرد و گفت:پسر خسته نشدی بسکه آبجی ما ضایعت کرد؟شهره آفاق شدی و بازهم بلند بلند خندید و ادامه داد زعفران ها را بده به من و برو کیسه های شکر رو از مغازه احمد بگیر،بلدی که سر نبش چهارراه.
کیسه شکر را از احمد گرفت و برگشت به سمت حسینیه، از خیابان ولیعصر که رد میشد یاد انگشتر افتاد، دستش را گذاشت روی جیبش ولی انگشتر نبود، دست کرد داخل جیبش، انگشتر از سوراخ جیبش افتاده بود. هراسان از همان وسط خیابان برگشت و به زمین نگاه کرد.
یادش که می افتاد انگشتر را از جیبش در می آورد، داخل انگشتش میکرد و یک دور میچرخواند.نگینش که روی کف دست قرار میگرفت آرام میبوسیدش و باز میگذاشت داخل جیبش.
صدای ترمز اتوبوس تمام چهارراه را پر کرد.شکرها روی آسفالت خیابان پخش شده بودند.

پ.ن: برداشتی آزاد از ماجرای دختر سرخ پوش میدان فردوسی

برچسب: زعفران,زعفرانیه,زعفران سحرخیز,زعفران ایران,زعفرانيه,زعفرانی,زعفران بهرامن,زعفران ساب,زعفران دم کرده,زعفران مصطفوی, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 20:12

صفحه بندی