خرید بک لینک
دیشب خواب دیدم انگشترم را پیدا کردم،یک آه بلند کشیدم و حس اضطراب گم کردنش را قورت دادم.چند بار دور انگشتم چرخاندمش و به نقش و نگارهای روی رکابش نگاه کردم. نگین فیروزه ای اش عجیب آرومم کرد.
سرچهارراه منتظر بودم تا چراغ عابر سبز شود،صدای آقا پسر آقا پسر دختری باعث شد سرم رو برگردونم سمتش، چشمهای مشکی درشتش به دلم امان نداد،موهای مشکی که از شال سبزش بیرون بود و لبهای کشیده و قرمزش تمام گلهای سرخی را که تا حالا بوییده بودم به یادم آورد.
پرسید: آقا پسر این آدرس رو بلدید؟ گفتم: بله، یکم جلوتر اون دست خیابون. گفت: ای وای! من که از همونجا اومدم! میشه من رو برسونید اونجا؟
به چراغ عابر نگاهی کردم و با کمی مِن مِن راه افتادم، دختر کنارم راه افتاد و گفت: ببخشیدها مزاحم شدم! آخه من چند دقیقه پیش از همونجا اومدم ولی پیداش نکردم. و تمام سه دقیقه را حرف زد.
گفتم بفرمایید اینجاست و کوچه رو نشونش دادم،تشکر کرد و یک کارت از کیفش درآورد و گفت: این کارتمه،من دکترم اگه کاری داشتین زنگ بزنین تا مشکلتون رو برطرف کنم.
آفتاب دقیقا از پشت سر میتابید، سایه ام رو که کنار پای دختر افتاده بود نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم: ممنون، نیازی نیست.
دست چپم رو بردم تا انگشترم رو توی انگشتم بچرخونم، که جای خالیش رو احساس کردم.یاد خواب دیشبم افتادم.نگین فیروزه ای اش عجیب آرومم میکرد...

برچسب: فیروزه,فیروزه خواننده,فیروزه ای,فیروزه اطهاری,فیروزه نیشابور,فیروزه مقدادی,فیروزه جزایری دوما,فیروزه خواننده قدیمی,فیروزه کوبی,فیروزه خواننده تاجیک, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:19

صفحه بندی