پیرمرد، کلاه سبز سیدی اش را روی موهای سفید و کم پشت سرش تکانی داد و گفت: "بیست تومن که زیاده،ارزونتر نداری؟"
دستفروش نگاهی به بساط کفش هایش انداخت و گفت: "گفتی سایزت چنده؟" و قبل از اینکه پیرمرد جوابی بدهد یکی از کفشهای تابستانی بساطش را گرفت جلوی پیرمرد و گفت: "بیا ببین این خوبه؟"
پیرمرد سید که چشمش دنبال یکی از کفش های چرم بود مکثی کرد و گفت: "خوبه ها اما میدونی امشب برای پسرم میخوایم بریم خواستگاری باید یکم مجلسی تر باشه"و نگاهش را روی کفش های بساط سُر داد.
پسر جوان گاری به دستی که سمت دیگر پیاده رو ایستاده بود نگاهی به کفش های چندبار وصله خورده سید انداخت و با اشاره به دستفروش، توجهش رو جلب کرد. از جیبش 3 تا ده تومنی در آورد و درهوا چرخاند.
دستفروش چشمش به مچ بند سبز پسر افتاد و همانطور که نگاهش بیست هزار تومن رو دنبال میکرد دوباره تکرار کرد: "حاجی گفتی شماره پات چنده؟"پیرمرد سید این دفعه سریع جواب داد: "چهل و چهار،منتهی چهل و سه کارکرده هم بهش میخوره"
دستفروش از ردیف کفش های چرم یک جفت کفش برداشت و گفت: "بیا این چهل تومنه منتهی چون داری برا کار خیر میبری ده تومن بده، خیر ببینی"و طوری که سید نبینه برچسب سی تومن رو از زیر کفش کند.
چند دقیقه بعد پسر داشت برای پیرمرد سید از چرخ دستی اش نیم کیلو توت فرنگی میکشید...
برچسب: ماه به رنگ قرمز,به رنگ ماه,
نویسنده: باران حسینیان
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 9:42