تا حالا خواب کسی رو که دوسش داری رو دیدی؟ یه نور دم غروبی سایه اش رو میندازه روی پرده اتاقت.بعد فقط چند ثانیه میاد و خیلی با لبخند از کادر خوابت میره بیرون.
صبح که از خواب بلند میشی تقریبا تا شب توی هپروت لبخندش سِیر میکنی و لحظه به لحظه با خیالش سعی میکنی برای خودت داستان بنویسی.
اما امان از فردای اون روز.دلتنگی میاد سراغت که انگار هرروز به مدت هفت ماه ساعت 5 عصر تمام خیابان وصال رو باهاش قدم میزدید و حالا امروز گفته نمیاد و براش کار پیش اومده.مجبور میشی خودت دست تنهایی خودت رو بگیری و راه بیوفتی توی خیابون وصال و از زیر درخت هاش رد بشی وبپیچی توی خیابون ایتالیا و لذت ببری از آرامشش.
خلاصه دلتنگی
امان از دلتنگی نبودنت و امان از خواب دیدنت...